خرید بک لینک

شب ششم بهمنه. توی قطارم و شاید نزدیک ده کیلو بار رو دارم تنهایی جابهجا میکنم. از شهری به شهر دیگر. یه عالمه دفتر و اسناد از دههٔ بیست و سی آقاجون، تا کتابهای دههٔ چهل و پنجاه عمو بزرگه، تا نامههای دههٔ شصت عمه. تا شاخههای درخت زیتون، تا تکههای دیوار آبی، تکهٔ سقف، کاشیهای حیاط، و چند تکه آجر. دیوانهام. عمیقاً احساس دیوانگی میکنم اما حداقلش که جنونم رو زندگی میکنم. تا قطرهٔ آخرش، که چیزی تهش نمونه. خوشحالم که از درد فاصله نگرفتم، شیرجه زدم درونش، دستوپا زدم و فرود اومدم روی زمین واقعیت. اینطوری زندهترم، همینطور که با این جنون خندهدار در آسمان زندگی بالبال میزنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 13:56

بی قرارم، آشوبم، دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم چرا. فردا برای بار سوم و بار آخر به دامغان می روم. به تکه پاره ها و ته ماندۀ خانۀ مامانی. احساس خوبی ندارم. احساس ناکافی بودن دارم. کم کاری کردن. کم تجربگی کردن. نابلدی و کم سنی. مدام احساس می کنم کم فیلم'>فیلم گرفته ام. بد فیلم گرفته ام. کلی چیز کم می آورم و دیگر دستم به هیچ چیز نمی رسد. لحظه ها ناپایدار بوده اند و من برایشان کافی نبوده ام. می ترسم باز هم که می روم برای همین تکه پاره ها هم ناکافی باشم. احساس می کنم این کارها برای تجربه های اول من سنگین بود. سه سال است که در هر کجا قرار می گیرم بعدش فرو می ریزد. فرصت بازبینی نیست فرصت برگشتن نیست فرصت مرور کردن نیست. گاهی حتی فرصت رسیدن هم نیست. آنقدر سریع همه چیز از پس هم می رود و مراحل نابودی را می نوردد که خیلی وقت ها به روایتِ حال حاضر نمی رسی، همه چیز به سرعت گذشته می شود، اینجا دیواری بود، اینجا آدم هایی بودند، اینجا پنجره ای باز می شد، من می خواستم اینجا باشم، اینجا خراب شد، خراب می شود نه، من به لحظۀ حال نرسیده ام، من دویدن ها را از دست داده ام، «آن» ها را. آقای ر اگر این حرف ها را می شنید می گفت خودت را نابود می کنی، این که شیوۀ کار کردن نیست اگر می خواهی در این حرفه بمانی. من شیوه های کار کردن و زندگی کردن و عشق ورزیدن و همه چیز را با هم قاطی کرده ام. گم کرده ام. نمی دانم کدامش را دارم می گذرانم. من مخلوط شده ام. من مدام از دست داده ام. من نابلد بوده ام. من فراموش کرده ام. برای از دست دادن ها هیچ کاری از من برنیامده است آقای ر. با این حال باز می دوم، باز دست و پا می زنم. مثل ماهی کوچکی که که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را تکان می دهد، مثل کرم کوچکی که پیلۀ دور خودش را می

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 13:56

خواهر کوچکم پرسید: اگر هیچوقت به آزادی نرسیم چی؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:22

برف میبارد. من دنبال قرص سرماخوردگی میگردم. تو به بیرون میروی. با سبزیجات تازه برمیگردی. سوپ میگذاری. شلغمهای خالیشده را پر از عسل میکنی. این را از خودم یاد گرفتهای. ما یک سال و هفت ماه است که حرف نمیزنیم. من تو را ندارم. تو خیال میکنی من را داری. شاید همینقدر از من برای تو کافیست. همین سایهای که شبها بیدار منتظرش بنشینی تا برگردد. صبحها برایش نان تازه بگذاری. سوپ بپزی. حواست به گرمای اتاقش باشد. به تمیزماندن لباسهاش. بدون حرف. بدون نگاه. بدون اینکه بدانی توی زندگی این سایه چه میگذرد. من ولی تو را ندارم. هیچ قدری از تو را ندارم. اینها برای من نیست. برای توست. گاهی احساس میکنم که دیگر هرگز قلبم تحمل این غم را ندارد. و برف هنوز میبارد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:22

صفحه بندی